حمد الله مستوفي قزويني

428

تاريخ گزيده

گذشته است كه بامثال من كفايت توان كرد . سلطان مسعود تصور كرد كه [ بازار تيزى ] [ 1 ] مىكند . او را بالزام بدان جنگ فرستاد . سوباشى ناچار بجنگ ايشان رفت . رسيدن و شكستن يكى بود . سلطان طغرلبك ابن ميكائيل بن سلجوق در نيشابور ، در سنهء تسع و عشرين و اربعمائه بر تخت مسعودى نشست و نام پادشاهى برو اطلاق رفت . برادر مادرى خود ، ابراهيم بن ينال را در نيشابور شحنگى داد . او آنجا ظلم و جور بسيار كرد . اهل نشابور رقعه‌اى به دو نوشتند كه اى امير ظلم بگذار و راه عدل بسپار كه پس ازين جهان ، جهانى ديگر است . نشابور چون تو حاكم بسيار ديده و خواهد ديد . سلاح مردم نشابور دعاى سحرگاهست و داور آگاهست كه اگر سلطان ما دورست ، خداى ما نزديك است . زنده ايست كه هرگز نميرد و بيدارى كه هرگز نخسبد و آگاهى كه هرگز غافل نشود و پادشاهى كه هرگز معزول نباشد . ابراهيم چون اين رقعه بخواند ، دست از ظلم باز داشت . سلطان مسعود ، در سنهء اثنى و ثلاثين و اربعمائه ، بحدود دندانقان ، با سلجوقيان حرب كرد . شكست برو افتاد . منهزم بغزنين رفت . دل از كار خراسان ببريد و در شراب افتاد . بجاى بانگ كوس ، ناى و نوش طلبيد ، در حق او گفتند : شعر مخالفان تو موران بدند ، مار شدند * بر آور از سر موران مار گشته دمار مده زمانشان زين بيش و روزگار مبر [ 2 ] * كه اژدها شود از روزگار يابد مار بعد از هزيمت او ، سلجوقيان بر ملك مستولى شدند . در آن وقت سالار بوژكانى وزير ايشان بود . تدبير كرد تا اين حال بخليفه عرض كردند و ازو اجازت پادشاهى طلبيدند . پس ولايات [ با همديگر بخش كردند ] [ 3 ] : خراسان ، برادر مهتر جغريبك [ خاص خود كرد ] [ 4 ] و مرو دار الملك ساخت . بست و غزنين و هرى

--> [ 1 ] - ق : بازار تيز [ 2 ] - روزگار بردن به معناى وقت گذراندن [ 3 ] - ق : به يكديگر ببخشيدند [ 4 ] - م : مر خود را خلاص گردانيد